آدمیزاد ورژن 2
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٧  

دنبال موضوع دیگری جستجو می‌کردم که به این برخوردم. همان‌طور که وزیر ارتباطات اعلام کرده‌اند، کسی در منزل به اینترنت پرسرعت احتیاجی ندارد و آن‌هایی که از منزل این صفحه را مشاهده می‌کنند لازم نیست به این لینک سربزنند. اما اگر اینترنت پرسرعت زیر دست‌تان دارید، تصاویر را ببینید. جالب است. در ضمن دست‌نوشته‌ی صحبت‌ها هم هست که فهم‌شان را آسان‌تر می‌کند.

پی‌نوشت: نفر اول که فکر می‌کنم تلفظ صحیح اسمش کورتزوایل باشد، آینده‌پژوه به‌نامی است.


 
پروژه‌ها 2
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧  

در راستای ترویج سنت‌ حسنه‌ی به‌اشتراک‌گذاری پروژه‌های درسی، پروژه‌ی دوم که مربوط به درس اصول شبیه‌سازی (دکتر محلوجی) است در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌گیرد!‌ این مساله به وسایل حمل و نقل با هدایت خودکار (AGV) در یک سیستم ساخت و تولید انعطاف‌پذیر برای حمل و نقل مواد می‌پردازد. شرح دقیق‌تر صورت مساله را می‌توانید در خود متن بخوانید.


 
پروژه‌ها 1
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧  

برای کمک به خلق خدا و استفاده‌ی مفید از این مکان فرهنگی تصمیم دارم پروژه‌های درسی دوره‌ی کارشناسی را در این‌جا در دسترس علاقه‌مندان قرار دهم! بالاخره زکات پروژه نشر آن است تا دیگران هم بتوانند با آسودگی کپ بزنند. برای این‌ کار از درس بسیار گلابی ارگونومی شروع کردم که برای بقیه‌ی دوستان غیر هم‌رشته‌ای هم قابل استفاده می‌باشد. این سمینار درس ارگونومی با دکتر غیور است با موضوع «وضعیت صحیح بدن در ایستگاه‌های کاری رایانه‌ای». اگر بلد نیستید چه‌طور پشت کامپیوتر بنشینید به دردتان می‌خورد.

پی نوشت 1: اگر کسی به فایل پاورپوینت احتیاج داشت، می‌تواند همین‌جا پیغام بگذارد تا برایش بفرستم.

پی‌ نوشت 2: لطفا باز شروع کنید که درس‌های صنایع همه همین‌قدر گلابی‌ هستند، چون این یکی برای خود ما هم زنگ تفریخ بود!


 
ابتذال
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧  

«در حقیقت هیچ‌چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که آدم مثلاً ثروتمند و خوشنام و باشعور و خوش‌صورت و حتی پسندیده‌سیرت باشد و تحصیلاتش هم بد نباشد و در عین حال هیچ قریحه‌ای، اصالتی، کیفیتی غیر عادی ولو در خور نیشخند، هیچ فکر اصیلی که از ذهن خودش جوشیده باشد نداشته باشد و از هر جهت «مثل دیگران» باشد! ثروتمند هستی اما روتشیلد نیستی. خانواده‌ات خوشنام است اما هرگز با هیچ کار درخشانی نمایان نشده است. صورتت قشنگ است اما جذاب نیست. تحصیلات خوبی کرده‌ای اما نمی‌توانی از آن بهره‌ای برداری. باهوش و فهمیده‌ای اما فکر بکری هرگز در ذهنت پیدا نمی‌شود. بد کسی را نمی‌خواهی اما خیری هم به کسی نمی‌رسانی، از هر نظر که فکر کنی، نه بویی نه خاصیتی! این جور آدم‌ها در دنیا فراوان‌اند، بسیار بیش از آن‌چه به نظر می‌رسد. این اشخاص مثل همه مردم از دو گروه عمده‌اند. یک دسته کم‌هوش‌اند و گروه دیگر «بسیار زیرک». گروه اول سعادتمندترند. مثلا برای آدم‌های متعارف کم‌هوش هیچ‌چیز آسان‌تر از این نیست که خود را خارق‌العاده و اصیل بپندارند و بی‌آنکه تردیدی را جایز بشمارند از اصالت خود لذت ببرند... برای بعضی کافی است که در دل خود اندک اثری از نرمی و انسان‌دوستی سراغ کنند و بی‌درنگ یقین یابند که هیچ‌کس هرگز چنین احساسی نداشته و آن‌ها علم‌دار قافله‌ی تحول و تعالی‌اند. یکی دیگر کافی‌است که اندیشه‌ای را که به گوشش خورده بی‌چون و چرا بپذیرد یا صفحه‌ای از کتابی را بی‌اعتنا به آغاز و انجام آن بخواند و بی‌درنگ یقین یابد که این‌ها همه «افکار خود اوست» و در ذهن او جوشیده است.»     ـ ابله، داستایوسکی

 

من هم وقتی این سطور را می‌خواندم، یقین داشتم که «این‌ها همه افکار خود منست»! و این خود گواهی است برای اثبات ادعای نویسنده! اما از این‌ها گذشته، این نوشته بیان افکاری‌ست که مدتی‌ست در ذهنم پیچ و تاب می‌خورند. دوستی دارم که می‌پرسد چرا چند وقتی است از همه، حتی دوستان قدیمی، فاصله می‌گیرم و به عده‌ی انگشت‌شماری قناعت کرده‌ام و حتی از مصاحبت آن‌ها هم چندان لذتی نمی‌برم و صراحتا بگویم از همه بیزار شده‌ام. و این بیزاری برای خودش حلقه‌‌ای است از نوع همان حلقه‌ها که پیش‌تر گفته بودم. وقتی که می‌نشینی و افکارت را زیر و رو می‌کنی که کدام‌شان به‌ معنای واقعی «اصیل و واقعی» است، به انبوهی از داشته‌هایی بر می‌خوری که از آن خودت نیستند. وقتی پی‌اش را می‌گیری می‌بینی این‌ها زاییده‌ی افکار دیگرانی‌ست که خود متعلق به همان‌ دسته‌ی «متعارف»اند، حالا «کم‌هوش» یا «زیرک»، و افکار آن‌ها به نوبه‌ی خود متعلق به کسان دیگری است، و با این وجود همه خودشان را متفکرانی واقعی می‌دانند. همه‌ی این‌ها یک‌طرف، طرف دیگر اینکه همه می‌خواهند تو را هرچه بیشتر به قالب «متعارفی» که خودشان برایت تعریف کرده‌اند در بیاورند، و خارج از این چارچوب مثل یک بیگانه با تو رفتار می‌کنند. همین‌که کسی پایش را از این چارچوب فراتر بگذارد، اول «نگرانی‌های دوستانه» شروع می‌‌شوند، و بعد سرزنش‌ها از همین نگرانی‌ها سر بیرون می‌آورند. و البته سرزنش‌کنندگان به خاطر منشا باورهایشان، احتمالا بعد از مدتی کوتاه می‌آیند و به این نتیجه می‌رسند که این هم یک شیوه‌ی زندگی است و چه بسا خودشان هم روزی به آن مبتلا شوند.  

اما از آن بدتر موقعی است که ما به اجبار درونی خودمان را به قالب‌های متعارف دیگران در می‌آوریم که فکر می‌کنم نتیجه‌ی حداقل سه سال گذشته‌ی زندگی من در دانشگاه صنعتی چیزی جز این نبوده است. خلاصه اینکه من از این شیوه‌ی زندگی و زندگی در حلقه‌ی چنین دوستان و آشنایانی دلزده شده‌ام (می‌دانم که این حرف چقدر برخورنده است، و این را هم می‌دانم که تمام این‌ها را می‌توان به خودم هم نسبت داد!). دوست  (دوستان) عزیز تا من راهی برای برون‌رفت (!) از این حلقه پیدا نکرده‌ام، اوضاع به همین شکل باقی خواهد ماند و اشتیاقی برای ادامه‌‌ی بسیاری از روابط و فعالیت‌های گذشته ندارم. حداقل یک ماه و نیمی که برای ورود دوباره‌‌ام به این دانشگاه باقی مانده است، به این شکل خواهد گذشت، حتی اگر نتوانم خودم را از  این «ابتذال» خلاص کنم. عجالتا از همه، حداقل آن‌هایی که این صفحه را می‌خوانند، می‌خواهم که عذر مرا بپذیرند.  


 
 
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧  

با این‌که تابستان است، ولی ...

زمستان است!


 
یک آزمایش
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧  

1. از دوستان خود سوالی بپرسید که جوابش بدیهی است. مثلا بپرسید دو به  علاوه‌ی دو چند می‌شود؟

2. از دوستان خود بپرسید به خدا باور دارند؟

3. نوع جواب دادن را مقایسه کنید. چند نفر را پیدا می‌کنید که وقتی جواب سوال دوم را می‌دهند فکر کنند دیوانه شده‌اید، یا می‌خواهید سر کارشان بگذارید، یا ...؟

چرا خدایی که هست، این‌قدر ادای ناپیداها را در می‌آورد؟


 
آفتابه لگن هفت هشت دست...
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٧  

در متون آموزشی، همیشه و هرجا در مورد ماموریت و چشم‌انداز سازمان یا اصول مدیریت کیفیت، رضایت مشتری، رضایت کارکنان، یا ... صحبت می‌کنند، پشت‌بندش این را هم می‌گویند که این چیزها اگر فقط شعار باشند، منابع سازمان را هدر می‌دهند و جز این کاری انجام نمی‌دهند. ماموریت سازمان، باید سازمان را چیزی که واقعا هست، یا چیزی که واقعا می‌خواهد باشد نشان بدهد، نه اینکه فقط چند جمله‌ی زیبا باشد که روی دیوار بچسبانند. اگر رضایت مشتری شعار سازمان باشد، همه‌ی مدیرها و کارکنان باید به این شعار کاملا وفادار باشند و ... اما این یکی هم در مملکت ما مثل بقیه‌ی چیزها بر عکس است. یا شعار و اصول مکتوبی وجود دارد که درست به آن عمل نمی‌شود، یا شعار و اصول درونی‌ای وجود دارد که هیچ کس آن‌ها را مکتوب نمی‌کند و به هر حال، دومی به‌تر از اولی است.

 

از روز اولی که رفتم سراغ ثبت نام کلاس کنکور و کنکور آزمایشی، نمونه‌ی بارز هر دو نوعش را دیدم. برای ثبت نام کلاس ریاضی، رفتم پاسارگاد که یک موسسه‌ی تقریبا ناشناخته بود، برای کنکور آزمایشی رفتم ماهان که با این شعار "اولین موسسه‌ی آموزشی دارنده‌ی گواهنامه‌ی ایزو چندهزار"ش چشم همه را در آورده است. میز و صندلی و در و دیوار پاسارگاد، کاملا معمولی است و معمولا دو سه نفر توی لابی نشسته‌اند. مسوول ثبت نام ـ که نمی‌دانم به جز این مسوول چه چیزهای دیگری هم هست ـ خانمی به اسم قنبری است، موقر، مهربان، مودب، و کارراه‌انداز است و با اینکه ارتباطش با همه کاملا دوستانه است، همه را راه می‌برد و همه به نوعی از او حساب می‌برند. حواسش به همه چیز هست و هر مشکلی هرجا که وجود داشته باشد، می‌توانی برایش توضیح بدهی و امیدوار باشی که حلش می‌کند. این کارراه‌انداز بودن، البته خصلت آبدارچی و مسوول مالی و مسوول بوفه، یعنی بقیه‌ی کسانی که با آن‌ها سروکار داشتم، هم هست.

اما از ماهان بگویم که قرار بود به دانشجویان شریف، تخفیف سی درصدی بدهد و من هم معرفی‌نامه‌ی دانشگاه به دست، با مبلغ ثبت نام که تخفیف سی‌درصدی‌اش کم شده بود رفتم برای ثبت نام. آقایان مشاور و مسوول ثبت‌نام با کت و شلوار و کراوات نشسته بودند و خانم‌ها هم که ... از در که وارد می‌شوی مشخص است که کلی پول خرج دکوراسیون کرده‌اند. پشت میز خانم مسوول پذیرش، جمله‌ای راجع به "همیشه لبخند به لب داشتن" نوشته شده، ولی احتمالاً دو سه باری که من رفتم ماهان جزو همیشه نبوده است. وقتی برای ثبت نام رفتم ـ اعتراف می‌کنم که آن روز واقعا سر و وضعم شلخته بود ـ مشاور ثبت نام MBA داشت به یک دختر خانم ژیگولو مشاوره می‌داد و فقط چند برگ کاغذ داد دست من و گفت اگر دلم می‌خواهد بخوانمشان و من هم گفتم که نیازی نیست و بعد فرم ثبت نام را گرفتم و برگه‌ی معرفی دانشگاه را نشان دادم و فکر می‌کردم ثبت نام تمام است، اما مجبور شدم که چند طبقه ساختمان را بالا و پایین بروم و برای همه‌ی آن‌هایی که فکر می‌کردند قرار است آن سی درصد را ازشان بدزدم، توضیح بدهم که دانشگاه به ما گفته هماهنگی‌ها انجام شده. گویا من نفر اولی بودم که با این معرفی‌نامه می‌رفتم و هنوز کادر ماهان توجیه نشده بودند. خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین رفتن، قرار شد ثبت نامم کنند. احتمالا می‌فهمید چه حس مسخره‌ای به من دست داد وقتی آخرش از دهان مسوول مالی شنیدم که با لبخند(!) می‌گفت "به ماهان خوش‌ آمدید!"

یکی از اصول مدیریت کیفیت فراگیر، تحلیل مستمر بازخوردهاست و مسلم است که ماهان با آن ایزویش باید حواسش به این مساله باشد. یک آدرس ای‌میل روی همه‌ی دفترچه‌های آزمون نوشته شده بود که اگر مشکلی وجود دارد به مدیر آزمون بگوییم، تقریبا هر دفعه در مورد سوال‌ها و وضعیت آزمون نظرسنجی می‌کردند و بعد از آزمون هم مدیر آزمون قرار بود حاضر باشد تا به مشکلات جواب بدهد، ولی خب ... هیچ‌کدام از این‌ها برای اینکه اعتراضت را به گوش کسی برسانی فایده نداشت. مدیر آزمون حاضر نبود، به ای‌میل‌ها جواب نمی‌داد، و اگر تلفنی هم گیرش می‌آوردی، می‌گفت تو نمی‌فهمی و آزمون ما خیلی خوب است و ...

خلاصه ما دیگر کاری به کار ماهانی‌ها نداشتیم تا اینکه چند روز پیش از ماهان زنگ زدند و گفتند که برای سال آینده از بین رتبه‌های برترشان مشاور می‌خواهند و حاضر نشدند شرایط‌‌شان را تلفنی توضیح بدهند و قرار شد حضوری بروم. به خاطر یک اشتباه محاسباتی، یک ساعت زودتر رسیدم میدان ولی‌عصر و هرچه فکر کردم کاری به ذهنم نرسید، جز اینکه به خانم قنبری سری بزنم (همه‌ی این موسسه‌ها همان دور و بر میدان ولی‌عصرند). خانم قنبری کلی از دیدنم خوشحال شد و گفت می‌خواسته برای مشاورهای سال آینده‌ با من تماس بگیرد. خلاصه اینکه نشستیم و با هم صحبت کردیم و تمام شرایط را برایم توضیح داد. شرایط‌شان بد نبود، ولی برای من اصلا خوب نبود. برایش توضیح دادم که چرا نمی‌توانم قبول کنم و او هم گفت اگر باز هم نظرم عوض شد، تماس بگیرم. با همان خوشرویی خداحافظی کرد و چند دقیقه بعد در دفتر ماهان بودم.

خیلی شلوغ بود. خانمی آمد و با "لبخند همیشگی" (!) عذرخواهی کرد که باید معطل بشوم و یک صندلی آورد که بنشینم و دوباره عذرخواهی کرد. بالاخره سر آقای رئیس خلوت شد و ما را پذیرفتند. فکر می‌کنم به زور جواب سلامم را داد. اسمم و رتبه‌ام را خواست و پرسید که فرم پر کرده‌ام یا نه. گفتم که نه، آمده‌ام تازه شرایط شما را ببینم. در جواب گفت «این فرم برای این است که ما مشخصات شما را ببینیم و ببنیم شما به درد همکاری با می‌خوری یا نه». فرم را گذاشت جلویم. دوصفحه ریز پر از سوال بود! خنده‌ام گرفته بود. گفتم «خب من باید بدانم که کار اصلا چی هست!»

«مشاوره»

«خب با چه شرایطی؟ حضوری، تلفنی، باید سر آزمون‌ها هم بیایم؟ ...»

«مشاوره‌ی ثبت نام»

«خب دیگر؟»

«همین»

«دستمزد را چطوری حساب می‌کنید؟»

«در دوره‌ی آزمایشی ساعتی 700 تومان تا 1200 تومان»

«خب بعدش»

«توافقی»

«حدود توافق شما چه‌قدر است؟»

«ماکزیمم ماهی 350 هزار تومان»

«برای کار تمام وقت؟»

«بله، از 9 صبح تا 7 شب»

«ببخشید، فکر نمی‌کنم این کار مناسب من باشد»

«به سلامت»

 

دلم می‌خواست بنشینم و حالا که بالاخره به سعادت دیدار ایشان نائل شده‌ام، مشکلات آزمون‌هایشان را توضیح بدهم و بگویم چرا ماهان را به هیچ کس توصیه نمی‌کنم. اما مگر کسی که ایزو دارد دیگر به حرف کسی گوش می‌کند؟


 
 
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٧  

هدا

و

رحمت...